0
0
0
s2sdefault

 

پایگاه صالحات - امام خمینی (ره) : همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت ، مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود

 

تولد

سیدمجتبی میرلوحی معروف به نواب صفوی ، Navvab1 از روحانیون مبارز و رهبر جمعیت «فدائیان اسلام»، در سال 1303شمسی در محله خانی‌آباد نو و در خانواده‌ای روحانی دیده به جهان گشود. نسبت او از جانب مادر به صفویه و از طرف پدر به سادات معروف میرلوحی اصفهان می رسید.

پدرش سیدجواد میرلوحی، به دنبال صدور قانون «لباس های متحدالشکل» ـ 1314 ش. ـ لباس روحانیت از تن بیرون کرد و به عنوان وکیل دعاوی دادگستری مشغول به خدمت شد، اما پس از چندی در پی یک مشاجره سخت، سیلی محکمی به صورت علی‌اکبر داور وزیر عدلیه وقت زد که نتیجه آن گذران محکومیت سه ساله در زندان بود. او چندی پس از گذراندن دوره محکومیت و آزادی از زندان دارفانی را وداع گفت. طی این سه سال سیدمحمود نواب میرلوحی، از بستگان نزدیک سیدمجتبی، عهده‌دار سرپرستی وی بود.

دوران تحصیل

سیدمجتبی در 7 سالگی وارد دبستان حکیم نظامی Navvab2 شد و سپس در مدرسه صنعتی آلمانی‌ها به تحصیل ادامه داد. او همزمان در یکی از مساجد خانی‌آباد نو به فراگیری دروس دینی نیز مشغول شد و پس از خروج رضاخان از کشور به فعالیت های سیاسی روی آورد. سخنرانی وی علیه دولت قوام‌السلطنه در 17 آذر 1321 در حالی که 18 سال بیش نداشت اولین مبارزه وی علیه حکومت پهلوی محسوب می‌شد. در پی این سخنرانی و تهییج دانش‌آموزان دیگر مدارس و همراهی عده‌ای از مردم ناراضی، تظاهراتی در مقابل مجلس شورای ملی علیه قوام برگزار شد که با مداخله و تیراندازی پلیس، دو نفر شهید شدند. این حادثه اثر عمیقی در شخصیت سیدمجتبی گذاشت و او را در راه مبارزه با حکومت پهلوی مصمم‌تر ساخت.

استخدام در شرکت نفت

در 1322 سیدمجتبی به استخدام شرکت نفت درآمد و پس از مدت کوتاهی به آبادان منتقل شد. مدتی بعد برخورد شدیدی از سوی یکی از متخصصین انگلیسی شرکت نفت با یکی از کارگران صورت گرفت که به دنبال آن، نواب کارگران را به اعتراض و اجرای قصاص دعوت کرد. با دخالت پلیس و نیروهای نظامی، اعتراضات سرکوب شد. نواب نیز فرار کرده و شبانه به وسیله قایق از آبادان به سوی بصره و سپس نجف روانه شد. او برای امرار معاش به ساخت و فروش عطر روی آورد.

تحصیل در نجف Navvab3

سیدمجتبی در مدرسه «قوام» نجف اقامت گزید و از همان روزهای نخست، دوستی و رابطه نزدیکی با علامه امینی ـ که در یکی از حجره‌های فوقانی مدرسه، کتابخانه‌ای تأسیس کرده و در حال تألیف اثر مشهور خود ـ الغدیر ـ بود، برقرار کرد.

وی فقه و اصول و تفسیر را از استادانی چون علامه امینی، حاج آقا حسین قمی و آقا شیخ محمد تهرانی آموخت.

ترور کسروی

او در نجف، یکی از آثار احمد کسروی را که در آن به یکی از امامان معصوم(ع) توهین شده بود مطالعه کرد و چون برخی از مراجع نجف کسروی را مرتد دانستند، از این رو به ایران بازگشت تا کسروی را از آن کار بازدارد. وی پس از چند جلسه بحث و گفتگو با کسروی، وی را عنصری بی‌دین یافت. در مرحله بعد به کمک حاج سراج انصاری، شیخ قاسم اسلامی، شیخ مهدی شریعتمداری و جمع دیگری از فضلا و نویسندگان تهران «جمعیت مبارزه با بی‌دینی» را تشکیل داد. اما این جمعیت علیرغم تماس ها و مذاکرات متعدد نتوانست کسروی را از دین‌ستیزی و اغفال جوانان بازدارد. به همین دلیل نواب صفوی پس از آنکه در آخرین ملاقات خود با کسروی، توسط او و گروه مسلح همراهش تهدید شد، مصمم گردید وی را از میان بردارد. بدین منظور با تهیه پول از دو نفر از روحانیون ـ سید اسدالله مدنی و آقا شیخ محمدحسن طالقانی ـ کسروی را در 23 اردیبهشت 1324 در میدان حشمتیه تهران ترور کرد، اما کسروی جان سالم به در برد و نواب دستگیر و زندانی گردید. وی چندی بعد به درخواست علمای ایران و نجف پس از دو ماه، با قید کفالت آزاد گردید.

نواب، پس از آزادی از زندان، طی اعلامیه‌ای جمعیت «فدائیان اسلام» را تشکیل داد. وی در این اعلامیه برادری، استقامت و اتحاد را خط کلی جنبش فدائیان اسلام؛ رسیدن به حاکمیت اسلام و قرآن را هدف اصلی جنبش؛ و شهادت و انتقام و قصاص را روش اصلی مبارزه معرفی کرد.

نخستین اقدام این جمعیت، ترور مجدد کسروی در 20 اسفند 1324 بود که به قتل وی در جلسه دادگستری انجامید. متعاقب آن، نواب مخفیانه تهران را به قصد نجف ترک کرد. در آنجا از مراجع و علما خواست تا برای آزادی قاتلان کسروی بکوشند که بر اثر تلاش‌های وی، آنان نیز پس از مدتی از زندان آزاد شدند.

ارتباط با آیت الله کاشانی

Navvab4

نواب چندی بعد به تهران بازگشت و روابط نزدیکی با آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی، که به تازگی از تبعید بازگشته بود، برقرار ساخت.

به دنبال اعلام تشکیل دولت اسرائیل توسط سازمان ملل متحد در 1327ش.، نفرت و انزجار عمومی سراسر جهان اسلام و از جمله ایران را فراگرفت. به دعوت آیت‌الله کاشانی در روز جمعه 31 اردیبهشت 1327 اجتماع اعتراض‌آمیز بزرگی در مسجد سلطانی (امام خمینی فعلی) تهران برگزار شد که در آن آیت‌الله کاشانی و نواب صفوی شرکت داشتند. فدائیان اسلام نیز با ثبت‌نام از نیروهای داوطلب، پنج هزار نفر را برای اعزام به فلسطین و نبرد با اشغالگران بسیج کردند که دولت وقت مانع از اعزام آنان گردید.

نواب صفوی در 27 خرداد 1327 بانی تظاهرات عظیمی علیه دولت عبدالحسین هژیر بود. این تظاهرات به فاصله 4 روز پس از به قدرت رسیدن هژیر به وقوع پیوست. تظاهرکنندگان نمایندگانی را که به هژیر رأی داده بودند، مذمت کردند و خواستار عزل او شدند.

Navvab17

(سخنرانی شهید نواب صفوی در منزل آیت الله کاشانی علیه کابینه هژیر)

در 14 آبان 1328، عبدالحسین هژیر، که نقش اصلی در تقلب انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی داشت، توسط فدائیان اسلام به قتل رسید. رژیم که یکی از مهره‌های اصلیش را از دست داده بود و خود را در مقابل عملیات فدائیان اسلام به شدت آسیب‌پذیر می‌دید، ناگزیر عقب‌نشینی کرد و انتخابات دوره شانزدهم را در فضای نسبتاً آزاد تجدید کرد که در آن آیت‌الله کاشانی به عنوان نماینده مردم تهران انتخاب شد و او پس از چندین ماه تبعید در لبنان به وطن بازگشت.

مخالفت با دفن جنازه رضاشاه در قم

در اردیبهشت ماه 1329 جنازه رضاشاه به ایران منتقل شد. قرار بود جنازه در قم دفن شود، اما با مخالفت پیگیر نواب صفوی و دیگر یارانش، رژیم ناگزیر منصرف شد و جسد را در شهر ری دفن کرد.

در تیر 1329 سپهبد علی رزم‌آرا به نخست‌وزیری رسید. هدف از انتصاب او نایده گرفتن جنبش ملی شدن صنعت نفت و به تصویب رساندن لایحه «گس ـ گلشائیان» بود. این لایحه از طرف کمیسیون نفت مجلس شورای ملی رد شد و آیت‌الله کاشانی نیز طی بیانیه‌ای بر ضرورت ملی شدن صنعت نفت تأکید کرد، اما رزم‌آرا و اکثریت نمایندگان مجلس همچنان در برابر تصویب ملی شدن صنعت نفت مقاومت می‌کردند.

ترور رزم‌آرا

در چنین بن‌بست سیاسی، به دستور نواب صفوی، فدائیان اسلام، رزم‌آرا را در روز 16 اسفند ترور کردند و متعاقب آن، رژیم شاه و اکثریت مجلس که به شدت مرعوب شده بودند چاره‌ای جز عقب‌نشینی در برابر خواست اکثریت مردم نیافتند. از این رو مجلس شورای ملی، پس از ماهها کشمکش سرانجام لایحه ملی شدن صنعت نفت را در کمتر از دو هفته بعد از قتل‌ رزم‌آرا، تصویب نمود. ترور رزم‌آرا، نخست، راه را برای ملی شدن صنعت نفت و سپس نخست‌وزیری دکتر مصدق در 15 اردیبهشت 1330 گشود، اما بلافاصله فدائیان اسلام دستگیر شدند و نواب صفوی نیز در تیرماه 1330، کمتر سه ماه بعد از نخست‌وزیری دکتر مصدق، دستگیر و زندانی شد.

پس از ملی شدن صنعت نفت و نخست‌وزیری دکتر مصدق، به تدریج روابط میان فدائیان اسلام و آیت‌الله کاشانی به سردی گرایید، زیرا فدائیان انتظار داشتند که از آن پس اقدامات عملی برای تحقق حکومت اسلامی صورت گیرد. نواب صفوی در این مقطع با چاپ و انتشار جزوه‌ای تحت عنوان «راهنمای حقایق» و با شعار «الاسلام یعلو و لایعلی علیه» اهداف، اصول و شیوه‌های سیاسی و برنامه حکومت اسلامی موردنظر خود را که در حقیقت منشور فدائیان اسلام بود عرضه کرد. اما آیت‌الله کاشانی مهمترین هدف را در آن مقطع حفظ دستاوردهای ناشی از ملی شدن صنعت نفت و کوتاه کردن دست استعمار انگلیس می‌دانست. با این همه، پس از حوادث تیر1331 و بروز اختلاف شدید میان جبهه ملی و آیت‌الله کاشانی، فدائیان اسلام لحظه‌ای در حمایت از آیت‌الله کاشانی تردید نکردند و از او در برابر افتراها و تهمتهای سیاسی جبهه ملی و حزب توده دفاع کردند.

شرکت در کنگره اسلامی قدس در بیت‌المقدس

Navvab5

نواب صفوی در شهریور 1332 به دعوت سید قطب از رهبران اخوان‌المسلمین برای شرکت در «کنگره اسلامی قدس» عازم بیت‌المقدس شد. او در آن کنگره سخنان پرشوری ایراد نمود و مسلمانان را به وحدت برای آزادسازی سرزمین فلسطین فراخواند. وی در این سفر از عراق، سوریه و لبنان بازدید کرد و در شهر صور لبنان با شرف‌الدین عاملی ملاقات نمود. در خلال همین سفر بود که نواب صفوی با یاسرعرفات که دانشجو بود ملاقات کرد و او را برای نجات فلسطین و مبارزه با اسرائیل تحریک و تهییج نمود، به طوری که عرفات در سفری که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به تهران داشت، گفته بود عامل اولیه حرکت وی در این قیام توصیه نواب صفوی بود.

سخنرانی در دانشگاه الازهر

Navvab6

(شهيد سيد مجتبي نواب صفوي در ديدار با مفتي الازهر حين كنفرانس كشورهاي اسلامي، آذر 1332)

نواب در ادامه سفر خاورمیانه‌ای خود پس از لبنان به دعوت اخوان‌المسلمین مصر رهسپار قاهره شد.

Navvab7

(ژنرال محمد نجيب و ژنرال جمال عبدالناصر)

این دوره مصادف با کودتای ژنرال محمد نجیب و برکناری ملک فاروق، پادشاه مصر بود. وی در دانشگاه الازهر سخنرانی کرد که با استقبال هزاران تن از حاضران مواجه گردید، و اندکی بعد «جمعیت اخوان‌المسلمین» به توسط دولت مصر غیرقانونی اعلام شد. نواب صفوی پس از اطلاع، در تلگرافی که از ایران به قاهره مخابره نمود، مراتب نگرانی خود و عموم مسلمانان را از اقدام دولت مصر اعلام کرد و خواستار تجدیدنظر فوری آن دولت نسبت به اخوان‌المسلمین گردید.

Navvab8

(شهيد نواب صفوي در فرودگاه مهرآباد پس از بازگشت از كنفرانس كشورهاي اسلامي، آذر 1332 )

 

جریان ملاقات نواب با شاه

شهید نواب صفوی برای لغو حکم اعدام یکی از شاگردانش نزد شاه رفت. ایشان می‏گوید: وقتی به دربار رفتم، آقای جم، وزیر دربار به من گوشزد کرد ملاقات با اعلیحضرت عرفی دارد؛ از جمله تعظیم به وی، رعایت زمان ملاقات و...، ولی من گوشم بدهکار این حرف‏ها نبود. به نزد شاه که رسیدم، تعظیم نکردم، بلکه سلام دادم و سر جایم ایستادم. به ناچار شاه دستش را دراز کرد و با من دست داد و پرسید: آقای نواب صفوی چه می‏خوانید؟ من شنیده‏ام شما طلبه هستید و درس می‏خوانید. ما آمادگی داریم هزینه تحصیل شما را تأمین کنیم. نواب می‏گوید: دستم را محکم بر روی میز کوبیدم و گفتم: «من درس هستی و سیاه‏مشق زندگی می‏خوانم...، من به شما نصیحت می‏کنم باید از فلسطین حمایت کنید و با مردم مظلوم و فقیر باشید».

پس از پایان وقت ملاقات، شاه به وزیر دربار می‏گوید: این سید مثل یک افسر که با سرباز صحبت می‏کند با من صحبت کرد، و اصلاً انگار نه انگار شاهی وجود دارد.

 

ترور ناموفق حسین علاء نخست‌وزیر وقت و دستگیری نواب صفوی

پس از کودتای امریکایی ـ انگلیسی 28 مرداد 1332، همه دستاوردهای نهضت ملی برباد رفت و زنجیرهای اسارت اقتصادی و سیاسی یکی پس از دیگری با انعقاد پیمان‌های گوناگون، توسط رژیم کودتا به دست و پای ملت ایران بسته شد. از جمله آنها، پیمان نظامی بغداد بود که در 1334 میان عراق و ترکیه منعقد شد و سپس ایران، انگلستان و پاکستان بدان پیوستند. این پیمان، کشورهای منطقه را به عنوان سپر امنیتی و نظامی امریکا و انگلستان در برابر شوروی در می‌آورد. فداییان اسلام به عنوان مخالفت با این قرارداد، حسین علاء نخست‌وزیر وقت را در آستانه سفر به بغداد جهت شرکت در اجلاس این پیمان در روز 25 آبان 1334 ترور کردند، ولی هنگام انجام عملیات، گلوله در تفنگ گیر کرد و علا از این مهلکه نجات یافت و ذوالقدر که مأمور انجام این عملیات بود، دستگیر شد. سپس دستور دستگیری همه اعضای رسمی و مطرح فداییان اسلام صادر شد ، به دنبال آن نواب صفوی و دیگر اعضای مؤثر فدائیان در اول آذر آن سال بازداشت گردیدند. آنان تحت شکنجه‌های شدید قرار گرفتند و در دی‌ همان سال در دادگاهی نظامی محاکمه شدند.

Navvab16

سرانجام پس از سه روز دادرسی ، دادگاه، نواب صفوی و سه تن دیگر (سید محمد واحدی، مظفر ذوالقدر و خلیل طهماسبی) را به اعدام محکوم کرد.

Navvab9

(شهيدان خليل طهماسبي، سيد مجتبي نواب صفوي و سيد عبدالحسين واحدي)

کتاب «جامعه و حکومت اسلامی» از آثار نواب صفوی است.

 

وصیت نامه شهید سید مجتبی نواب صفوی

Navvab14

24جمادی الاولی 1374 هجری قمری 29 دیماه 1333 هجری شمسی (ندایی در رویا رسیده که گویا رفتنی هستم)

(وصیت من به برادرانم)

هوالعزیز

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام مقدس آخرین وصی و قائم آل محمد پیشوای غایب جهان و بشر وجود منزه امام زمان اعلی منزلت والا پایگاه مهدی عجل الله تعالی فرجه و حقق آمالنا و فیه آمین رب العالمین

برادران مسلمانم در سراسر دنیا، دوستان ثابت قدم خدا و محمد و آل محمد (ص) السلام علیکم و رحمة الله و برکاته ان الدنیا قد ادبرت و ان الاخره قد اقبلت. همانا دنیا از ما رو گردانده و آخرت به ما رو کرده است، آنچه از عمر ما گذشت و فانی شد از دنیا بود و آنچه بسوی ما رو کرده و بسویش شتابان می‌رویم آخرت است. پس بکوشید از ابناء این گذشته فانی نبوده از ابناء آن آینده حتمی باشید و خود را برای آن سرای جاوید آماده نمایید.

(آه من قله الزاد و بعدالسفر) امیر المومنین وجود اقدس علی (ع) که جهانی پر از عشق و معرفت خدا بود و جهانی معرفت باید تا به شخصیتش کمی پی برد و جهان، وجود همانندش را پس از پسرعموی کرامش صلی الله علیه و آله ندیده و نخواهد دید، از قلت توشه و دوری و هیبت این سفر می‌نالید، بیایید و از خواب خرگوشی برخیزید و بپرهیزید از اینکه به بازی آزمایشی دنیا فریب خورده و آلوده شوید و تمام براهین استوار و آیات منیره خدا و حقایق نوربخش جهان را که بسوی خدا و معاد از راه انبیاء عظام علیهم السلام و محمد و آل محمد (ص) رهبری می‌کنند فراموش کنید.

(ندایی در رویا رسیده که گویا رفتنی هستم) آه، آه، حاشا و کلا خدا نخواهد که من و شما در زمره خاسرین و بدبختان قیامت و اصحاب جحیم شمرده شویم. آه، بشری که تاب مشقات آسان و زودگذر دنیا را نداشته در مصیبت کوچکی متزلزل و عاجز گردیده بی‌تاب می‌شوی چگونه تن ناتوان و زبون را مهیای آن آتشی می‌کنی که از غضب قهار خدای آتش و آب مشتعل گردیده است.

آه، عجبا این بشر ضعیف که با این سرعت ورود و خروجش از این آزمایشگاه دنیا طی گردیده هم آغوش خاک تیره می‌گردد با اینکه برای اصطبل و رباط هم معتقد است که باید از سوی صاحبش قانون و دین و مقصودی باشد چگونه قانون و نظام دین و مقصود خدای جهان و نماینده و نماینده عزیزش وجود اقدس پیغمبر اسلام حضرت محمد ابن عبدالله صلی الله علیه و آله توجهی نکرده محیط فکر و زندگی خود را از طویله و اصطبل هم تنزل داده خود را برای همیشه در آتش جهل و شهوت پستش که افروزنده آتش غضب خداست می‌سوزاند؟ (اولئک کالانعام بل هم اضل) اینان مثل حیواناتند بلکه گمراه‌ترند.

آه، ای برادران، شما برای اتمام حجت حق و کسب رضای رحمان و طاعتش و برای نجات و تبرئه خود در پیشگاه عظیم خدای عزیز (و معذره الی ربکم) حق را بگویید و تبلیغ کنید و این بیچارگان را از بیچارگی فردا خبر دهید. و انذار نمایید و عدم رضای خودتان را نسبت به معاصی و نافرمانیها و تبهکاریها و طغیانهای آنها اعلام دارید (اما شاکرا و اما کفورا) یا هدایت پذیر گردیده و یا کفران می‌کنند. خدای عزیز از طاعتشان بی‌نیاز بوده از معصیت آنها هم حکومت بی‌زوالش زیانی نبیند و جهنمش وسیع بوده (تقول هل من مزید) میگوید آیا سرکش و عاصی بیشتری هستی؟ و الفاظ و فلسفه‌های پوچ و مظاهر رنگین و قدرتها و ژست‌ها و لباسهای فریبنده دنیا در آنجا ذلیل و پوسیده گردیده و دردی دوا نمی‌کند و به کاری نمی‌خورد.

آه از این غیبت طولانی، آه، برادران،‌ من دیدم و دیده هر عاقلی می‌بیند که محبت خدا از هر محبتی شیرین‌تر و اطاعت فرمانش از اطاعت شیطان و شهوت و نفس گرامی‌تر و پرهیز از عذاب آینده جاویدی که انبیاء برای بدکاران وعده کرده‌اند از پرهیز معصیتهای زودگذر دنیا عاقلانه‌تر و امید به رحمت و نعمت و لذت الهی حتمی و بی‌آلام بهشت از امید به ذلت فانی و خیالی احتمالی دنیا پابرجاتر و استوارتر می‌باشد و گردانیدن عنان وفا و عاطفه و محبت و غیرت بسوی آفریننده عزیز وفا و غیرت و محبت و غیرت نزدیکتر و صحیح‌تر و به حق و به جا بوده و پروانه شمع محبت او گردیدن و در راهش سوختن و به دریای رحمت و لطفش پیوستن سعادتی است که در زیر آسمان علم و عقل و وجود شهیرش فوق هر عنقا و همایی است که در خاطرها خطور کند و در تصور اندیشه کنندگان بگنجد.

آه به راه او خواستم که دنیا را در برابر حقایق اسلام تسلیم نموده اسلام و مسلمین جهان را از چنگال جهل و شهوت و ظلم نجات داده احکام منور اسلام را اجرا نموده حیات نوینی با نشر اشعه معارف اسلام بر پیکر مردگان بشر امروز به یاری او ببخشم و حقیقت حیات انسانیت را جلوه‌گر سازم و اگر هزار سال هم بر این منوال پرچم فداکاری راه خدا و محمد و آل محمد را به یاری ذات اقدسش بدوش ناتوان خویش می‌کشیدم عاقبت مرگ بوده باید همه اینها مقدمه تحصیل رضای خدا می‌بوده باشد تا برای قلب شفا و نوری و برای آخرت، سرافرازی و سودی داشته باشد و الا هیچ، و خدا از اینها همه بی‌نیاز بوده و می‌باشد (نیته المومن خیر من عمله) و نیت مومن بهتر از عملش بوده خدا به نیت پاک لطف می‌کند و بس.

امید است به لطفش نیت پاکی و عشق سرشاری نسبت به ذاتش مرحمت فرموده به فضلش با ما رفتار فرماید. الحقنا الله بالحسین وجده و امه و ابیه و اخیه و ولده آمین رب العالمین.

فراموش نکنید که راه راست از هر کجا کج شد بیراهه و به سوی هلاکت است. و پس ای پیغمبر، راه از خانه اوصیاء او علی و یازده فرزند عزیزش تا امام زمان بوده که زنده و غایب است (و بملا الله الارض به قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا) که به اتفاق احادیث مسلمین (شیعه و سنی) خدا به وسیله او زمین را پر از عدل و داد می‌کند بعد از آنکه پر از ظلم و جور شود، انشاء الله.

خداحافظ، بر شما وفاداران راه خدا همگی سلام. تهران،

به یاری خدای توانا. برادر شما سید مجتبی نواب صفوی

 

Navvab15

شهيد نواب صفوي در آخرين ساعات حياتشان در زندان نيز وصيت نامه كوتاهي داشته اند كه متن كامل آن بدين شرح مي باشد:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

وصيتنامه اينجانب سيد مجتبي ميرلوحي معروف به نواب صفوي. من از مال دنيا در زندان چيز ناقابلي ندارم به جز اشياء مختصري كه موجود است و آنها را به خانواده و مادرم بدهيد و نشاني منزل مادرم فعلاً چون از منزل قبلي خود بيرون رفته‌اند و در منزل برادرشان مي‌باشند، به منزل برادر ايشان خيابان اميريه چهارراه گلبرگ كوچه اسلحه‌دار باشي منزل آقاي سيد محمود صفوي وكيل پايه يك دادگستري مي‌باشد.

 

به ياري خداي توانا- سيد مجتبي نواب صفوي Navvab10

ساعت 3 بعد از نيمه شب 27 ديماه 1334

اين وصيتنامه در حضور آقاي فلسفي‌نيا، قاضي عسگر لشگر2 زرهي و نماينده دادستان ارتش سرهنگ اللهياري و آقاي دكتر تدوين نوشته شده است.

به ياري خداي توانا- سيد مجتبي نواب صفوي

پس از وصيت بالا مراسم مذهبي به عمل آمد.

به ياري خداي توانا- سيد مجتبي نواب صفوي

ساعت 3 و ربع بعد از نيمه شب روز 27/10/1334

وصيت نامه بالا و مراسم مذهبي در حضور اين جانب علي فلسفي نيا انجام گرفت .

قاضي عسگر لشكر2 زرهي - علي فلسفي نيا ساعت 3:15 روز 27/10/1334

 

نصایح آخر

لحظاتی قبل از شهادت و پس از اتمام نماز، نواب بار دیگر امت جدش را چنین هدایت نمود: «شما بندگانی ضعیف در برابر خدای جهان هستید. چند روزِ دنیا به زودی می‏گذرد. کاری کنید که در جهان دیگر در برابر آفریدگارتان شرمنده نباشید. شما به دستور شاه ستمگر، ما را شهید می‏کنید، ولی طولی نمی‏کشد که همگی از این کردار زشت پشیمان می‏شوید. آن روز پشیمانی دیگر سودی ندارد. شما باید سرباز اسلام باشید و در راه دین بجنگید، نه اینکه سلاحتان را برای حفظ حکومت شاه روبه سینه عاشقان اسلام نشانه بگیرید.... ای افسران و مقامات عالی مرتبه ارتش! شما هم به جای اینکه خود را به حکومت پوسیده و فاسد شاهنشاهی بفروشید، به اسلام رو بیاورید تا در دو جهان به عزت برسید. فریب این درجه‏ها و مقامات ظاهری را نخورید و بدانید که قیامت بسیار نزدیک است».

Navvab11

شهادت

نزدیک صبح جوخه اعدام در کنار میدان بزرگ پادگان به خط ایستادند. نواب و یارانش از سلول بیرون آمدند. ناگهان سید محمد واحدی فریاد زد: «اللّه‏ اکبر، اللّه‏ اکبر». به اشاره سرهنگ اللهیاری، پاسبانی دست بر دهان سید محمد گذاشت. سرهنگ پرسید: اگر خواسته‏ای دارید بگویید. سید برای غسل شهادت آب طلبید. آبی که فراهم شد سرد بود. نواب خشمگین بر سر سرهنگ بختیار فریاد زد: «اگر آب گرم نباشد، رنگ ما می‏پرد و تو و امثال تو فکر می‏کنند ترسیده‏ایم. اما مهم نیست. خدا آگاه است که لحظه به لحظه اشتیاق ما به شهادت بیشتر می‏شود» آن‏گاه یارانش را مورد خطاب قرار داد

Navvab12

و گفت: «خلیلم، محمدم، مظفرم! زودتر آماده شوید. زودتر غسل شهادت کنید، امشب جده‏ام فاطمه زهرا علیهاالسلام منتظر ماست». پس از غسل شهادت به نماز ایستاد. افسران و درجه داران با ناباوری به آنان نگاه می‏کردند. دستان به قنوت رفته‏اش حریم آسمان مناجات بود.

شهید نواب صفوی سرانجام پس از یک عمر مبارزه برای ایجاد حکومت اسلامی، در 27 دی ماه 1334 به کاروان شهدا پیوست.

خطبه‏ای همچون زینب علیهاالسلام

پس از انجام حکم اعدام، پیکر مطهر شهید نواب صفوی و یارانش را به قبرستان مسگرآباد بردند و در آن مکان دفن کردند.

Navvab13

عصر روز 27 دیماه 1334، همسر شهید نواب صفوی به قبرستان رفت و چند لحظه کنار قبر همسر شهیدش گریه کرد. ناگهان یکی از افسران جلو آمد و با خشونت گفت: بلند شو! این‏قدر گریه نکن. در این هنگام، آن شیرزن، دیگر سکوت را جایز ندانست و اجازه نداد که با شهادت نواب همه چیز فراموش شود. به همین دلیل زینب‏وار گفت: «آری! خاندان آل محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را بنی‏امیه همین‏گونه تسلیت دادند. ای یزید، ای پسر پهلوی! چه خوب ثابت نمودی که از چه قوم و چه سلسله‏ای هستی. تو فرزندان پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را نیمه شب به جرم دین‏داری می‏کُشی، و تصور می‏کنی که می‏توانی جابرانه و ظالمانه حکومت نمایی. هیهات! به خدا سوگند اگر تمام مردان ما را بکشی، ما زن‏ها حاضریم در مقابل گلوله‏های ناجوانمردانه شما و دشمنان اسلام بایستیم».

انتقال پیکر سالم نواب به قم چند سال پس از دفن

چند سال پس از شهادت نواب صفوی، شهرداری تهران تصمیم گرفت قبرستان مسگرآباد (جنوب شرق تهران) را به پارک تبدیل کند. بنابراین، برخی از دوستان باوفای شهید نواب صفوی که قبرها را از قبل شناسایی کرده بودند، تصمیم گرفتند اجساد را به قبرستان وادی السلام قم منتقل کنند. دوستان نواب و از جمله برادر آن شهید پس از کندن قبرها، با بدن سالم نواب مواجه شدند؛ گویی همین چند لحظه پیش دفن شده بود. این افراد که در تاریکی شب اقدام به نبش قبر کرده بودند، موفق به خارج کردن اجساد نواب صفوی، سیدمحمد واحدی و مظفر علی ذوالقدر شدند، ولی نتوانستند اجساد سید عبدالحسین واحدی و خلیل طهماسبی را به قم منتقل کنند.

 

ویژگی‏های اخلاقی شهیدنواب 1

کیمیاگر دل‏ها

یکی از ویژگی‏های اخلاقی شهید نواب صفوی، جاذبه و تأثیری بود که در گفتار و رفتارش دیده می‏شد. ایشان در برخوردهای اجتماعی، همانند کیمیاگر، مس وجود آدمیان را به طلا تبدیل می‏کرد. قدرت بیان، حق‏گویی، افتادگی و یک‏رنگی‏اش، حالت خاصی داشت. او به هر چه می‏گفت، عمل می‏کرد. اگر کسی به حرف‏هایش گوش می‏داد، تحت تأثیر قرار می‏گرفت. در زندان‏ها با اینکه برای نواب، زندان‏بان‏های خشن و بداخلاقی می‏گذاشتند، ولی رفتار، مناجات، نماز شب و ذکر مداوم او به گونه‏ای بود که حتی زندان‏بان‏ها را نیز تحت تأثیر قرار می‏داد.

احترام به مسجد

شهید نواب صفوی در روزهایی که فداییان اسلام تحت تعقیب بودند، به یکی از روستاهای اطراف طالقان رفت. او در آنجا با برگزاری مراسم مذهبی و نماز جماعت، به فعالیت‏های دیگری مانند کمک به نیازمندان و بهبود بهداشت محل پرداخت. روزی به ایشان می‏گویند در یک فرسخی اینجا دهی است که نزدیک 25 سال است کسی درِ مسجد آن را باز نکرده است و هیچ‏کس در آن نماز نمی‏خواند. شهید نواب از این مسئله بسیار ناراحت می‏شود و برای احیای آن مسجد اقدام می‏کند. شهید نواب آن‏قدر در اصلاح امور دینی و مذهبی آن روستا می‏کوشد که سبب می‏شود مردمی که مدت‏ها مسجد نرفته بودند، هر روز در مسجد نماز جماعت برپا کنند و به مسائل دینی و مذهبی دل‏بستگی خاصی بیابند.

احترام به مادر

یکی از ویژگی‏های شهید نواب صفوی، احترام و بزرگداشت مقام پدر و مادر بود. همسر شهید نواب صفوی می‏گوید: «آقای نواب در آخرین ملاقاتمان با ایشان، مانند همیشه باادب و احترامِ خاصی از مادرشان احوال‏پرسی کردند و گفتند که مادر جان! اجازه بدهید من پاهایتان را ببوسم. مادر ایشان بسیار ناراحت بود و به شدت گریه می‏کرد و می‏گفت: ای کاش من می‏مردم و این روزگار را نمی‏دیدم. آقای نواب ایشان را تسلّی داد و گفت: من دوست دارم شما شجاع باشید، مثل آن مادری که در صدر اسلام، چهار پسرش در یکی از غزوات به شهادت رسیدند و آن زن با شجاعت و افتخار نزد رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله رفت و عرض کرد: من مفتخرم که چهار پسرم در رکاب شما به شهادت رسیدند».

نماز نواب

بالاترین هدف شهید نواب صفوی، پیروی از دستور خداوند و حرکت در مسیر بندگی بود. راز و نیازهای او با خداوند، حال خاصی داشت. او هنگامی که به نماز می‏ایستاد، به سرعت اشک از چشمانش جاری می‏شد و از این عالم پرواز می‏کرد. نماز او در حقیقت، سفر به دنیای دیگر بود. کار و تلاش و فعالیت‏های خسته کننده، هرگز او را از راز و نیاز و نیایش نیمه‏شب باز نمی‏داشت. نواب صفوی از جمله راهیان شب و قهرمانان روز در میدان کارزار بود. او خود می‏گفت: «به خدا سوگند، هر وقت صدای «اللّه‏ اکبر» مؤذن به گوشم می‏رسد، احساس می‏کنم دنیا در چشمانم رنگ می‏بازد و بی‏ارزش می‏شود و دیگر جز قدرت و عظمت خداوند چیزی را حس نمی‏کنم».

ورزش صبحگاهی

در هیئت فداییان اسلام، معمولاً سه‏شنبه‏ها دعای توسل بود و شب‏های جمعه، جلسات تفسیر قرآن و اسلام‏شناسی. زیارت عاشورا، دعای کمیل و ندبه هم که جای خود داشت. جالب اینکه تقریبا بیشتر افراد اصلی هیئت، سید بودند. نماد هیئت هم پرچم سبزی بود که با کلمات زیبای لااله‏الاّاللّه‏، محمد رسول‏اللّه‏ و علی ولی‏اللّه‏ داخل یک هلال ماه آراسته شده بود. قرائت اذان با صدای بلند هنگام نماز و ورزش صبحگاهی، از جمله ویژگی‏هایی بود که مردم، کم‏کم فداییان اسلام را با آن می‏شناختند.

شجاعت ستودنی

مرحوم علامه محمدتقی جعفری که مدتی در نجف اشرف با نواب صفوی همراه بوده است، در مورد شهامت و شجاعت بی‏نظیر ایشان می‏گوید: به پیشنهاد سیدمجتبی، پیاده از نجف برای زیارت به کربلا می‏رفتیم. هنوز چند کیلومتر از شهر دور نشده بودیم که مردی تنومند از اعراب، خنجر به دست راهمان را بست و گفت: پول و جواهر هرچه دارید رو کنید. داشتم پول‏هایم را درمی‏آوردم که ناگهان سید با چالاکی عجیبی، خنجر عرب را گرفت و با سرعت، نوک آن را نزدیک گلوی مرد گرفت و رعدآسا فریاد زد: «با خدا باش و از خدا بترس...». چند لحظه گذشت و مرد عرب، در عین ناباوری تسلیم شد. سید خیلی آرام خنجر را کنار گرفت و رو به من گفت: برویم؟! در این فکر بودم یعنی چه که دزدی را همین‏طور رها کنیم، که مرد عرب پیش آمد و با سرافکندگی ما را به خیمه‏اش دعوت نمود! از تعجب و شگفتی دیگر نمی‏فهمیدم چه خبر است. فقط شنیدم که نواب فورا پذیرفت و گفت: اینها عرب هستند و به میهمان ارج می‏نهند، خیالت راحت باشد.

کلام و منطق قوی

نبوغ شهید نواب صفوی تنها در میدان مبارزه و ایجاد حماسه رزمی نبود؛ بلکه او از نظر منطق، بیان و استدلال هم بسیار قوی می‏نمود. او با داشتن ایمانی عمیق و اخلاصی کامل و نیتی پاک، چون لب به سخن می‏گشود، همه را تحت‏تأثیر قرار می‏داد و سخنانش چون از دل برمی‏خاست، بر دل می‏نشست و تحولی ژرف در فکر و اندیشه‏ها به وجود می‏آورد.

تقویت باورهای دینی

شهید نواب صفوی برای اعتلای کلمه حق و نمایاندن حقیقت اسلام و قرآن، از هر فرصتی بهره می‏برد و به تقویت باورهای دینی مردم می‏پرداخت. هنگامی که مرحوم کربلایی کاظم کریمی ساروقی را، که در یک لحظه با اینکه هیچ سواد خواندن و نوشتن نداشت، حافظ کل قرآن شده بود شناخت و به صورت مکرر او را آزمایش کرد، او را به تهران برد و در یک مصاحبه مطبوعاتی، جایگاه والای او و معجزه قرآن را به آگاهی عموم رساند. در نتیجه این تلاش‏ها، برخی از جوانان و افراد فریب خورده و منحرف، مقام معنوی و عنایات امامان معصوم را درک کرده و به حقیقت گرویدند.

شهید نواب صفوی به همراه هیئتی از علما، مرحوم کربلایی کاظم را به سفر زیارتی مشهد مقدس برد و در مسیر راه در شهرهای سمنان، دامغان، شاهرود، سبزوار و نیشابور نیز او را به مردمِ استقبال کننده معرفی کرد و اعجاز الهی را شرح داد.

عبادت و مناجات

نواب صفوی در حال نماز و در برابر پروردگار خود، بنده‏ای نمونه بود. فروتنی‏ای که این بزرگ‏مرد در هنگام نماز خود داشت، هر بیننده‏ای را به شگفتی وا می‏داشت. از نظر نواب، هیچ چیزی به اندازه نماز ارزش و اهمیت نداشت. او در هر حالتی و هر جایی که بود، به محض داخل شدن وقت نماز، کار خود را رها کرده، به نماز مشغول می‏شد. نواب برای گرفتن وضو خود را معطل نمی‏کرد، ولی اذان را با صدای بلند و دلنواز می‏گفت. نواب با آنکه جثه‏ای نحیف داشت، ولی بیشتر روزها را روزه می‏گرفت و مقیّد به خوردن سحری نبود.

عزّت‏نفس و آزادگی

شهید نواب صفوی از جمله افرادی است که دنیادوستی را از وجودش پاک کرده، دوستی خود را برای خدا و اولیای گرامی‏اش خالص گردانیده بود. به همین دلیل کسی نتوانست او را با دام‏های ظاهری و زرق و برق دنیوی فریب دهد.

در سال 1333، یکی از عالم نماها، صدهزار تومان وجه نقد اهدایی شاه را به نواب تقدیم داشت و گفت: شاه افزون بر این وجه، سه پیشنهاد دیگر نیز دارد: 1. در یکی از کشورهای اسلامی به عنوان سفیر ایران عمل کنید؛ 2. منزلی برای شما در نظر گرفته شود و شما در آن منزل ساکن شوید؛ 3. با همکاری شما یک حزب بزرگ اسلامی تشکیل شود و مخارج آن را دربار تأمین کند.

نواب که غیرت و شهامت را از مولایش علی علیه‏السلام به ارث برده بود، از این پیشنهادها آشفته شد. به همین دلیل با کمال قاطعیت به امامی گفت: «خجالت نمی‏کشی مرا به درگاه معاویه دعوت می‏کنی؟» او نیز پول‏ها را برداشته، به سرعت بیرون رفت.

رعایت شئون اجتماعی

شهید نواب صفوی، در هر مجلسی که وارد می‏شد لابه‏لای جمعیت می‏نشست و توقع نداشت در جای مخصوصی بنشیند. در کوچه و بازار به تمام کسانی که برخورد می‏کرد، سلام می‏کرد و تا وقتی که آن فرد خداحافظی نمی‏کرد، او نیز مؤدب می‏ایستاد.

پس از پایان یکی از جلسات عمومی، مردی جلو آمد، نواب را بوسید و عرض کرد سؤالی دارد. در آن هنگام، فشار جمعیت به قدری زیاد بود که بین آن مرد و شهید نواب صفوی که روبه‏روی یکدیگر ایستاده بودند، هیچ فاصله‏ای وجود نداشت. مرد در اثر ازدحام جمعیت، کفش خود را روی انگشت نواب گذاشت و آن را زخمی کرد. اما شهید نواب، بدون توجه جواب سؤال او را داد. وقتی جمعیت متفرق شدند، معلوم شد انگشت پای نواب مجروح شده و احتیاج به درمان دارد. یکی از دوستان به ایشان گفت: چرا در همان وقت چیزی نگفتید؟ ایشان فرمودند: «اگر من چیزی می‏گفتم، موجب خجالت آن مرد می‏شد و این درست نبود؛ در صورتی که تحمل این درد مختصر برای من آسان‏تر از تحمل شرمندگی اوست».

عشق به روحانیت

علاقه و انس شهید نواب صفوی به اسلام و روحانیت به حدّی بود که با وجود زمینه‏های تحصیلی در علوم جدید، هرگز تحصیلات او در دوران ابتدایی و متوسطه او را بی‏نیاز از فراگیری علوم دینی نکرد و از عشق او به روحانیت نکاست. لذا بعد از گرفتن دیپلم راهی نجف اشرف می‏شود و جان پاکش را از معارف اسلامی سیراب می‏کند. ایشان همواره آرزو داشت که لباس مقدّس روحانیت بپوشد و به این سبب در روزهای اخیر زندگی که لباسش را گرفته بودند، بسیار رنج می‏برد و در آخرین ساعات حیات و نزدیک شهادت خواسته‏ای جز همان لباس روحانیت نداشت و سرانجام در لباس روحانیت شربت گوارای شهادت نوشید. و به همراه یارانش شهید شد.

شوق لقاء اللّه‏

در آخرین ملاقات شهید نواب صفوی با خانواده‏اش، مادر ایشان گفت: کاش ما مُرده بودیم. کاش ما از بین می‏رفتیم، بعد شما خودتان را به کشتن می‏دادید. نواب ناراحت شد، ولی مهربانانه به مادر گفت: خانم! اجازه بدهید من دست شما را ببوسم، پای شما را ببوسم، نمی‏خواهم جسارتی بکنم، ولی دلم می‏خواهد مانند مادرهای صدر اسلام باشید. مگر نمی‏دانید که یک مادر چهار پسرش را در رکاب پیغمبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به جنگ فرستاد و هر چهار فرزندش شهید شدند. وقتی پیامبر بازگشت، آن زن آمد و رکاب پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را بوسید و گفت: ای رسول خدا! مفتخرم که چهار پسرم لایق بودند در رکاب چون تو مردی کشته شوند. از آن مادرها باشید. مرگ برای هر انسانی هست، بالاخره پیر یا جوان، انسان می‏میرد. تصادف می‏کند یا بیمار می‏شود. اما آن مرگی بهتر است که باعزّت باشد، مرگ باعزّت، بهتر از زندگی با ذلت است. مرگ در راه خدا، خیلی بهتر از مرگ عادی است.

 

سخنان کوتاه از شهید نواب

فرمان خدا بالاتر از هر فرمانی بوده، اطاعتش واجب‏تر از اطاعت هر کس است.

تنها راه حل مشکلات مسلمانان و رهایی از آن، فقط عمل به اسلام است.

اسلام از نظر ما فقط عقیده به احکام غیبی نیست، بلکه نظام کاملی است برای زندگی همه انسان‏ها.

هر عملی که بوی ترس و جبن دهد، باعث شکست است.

تسلیم در برابر مقررات اسلام، تسلیم در برابر ذات مقدس پروردگار است.

 

آيت الله شاه آبادي به نواب صفوي: از خدا بخواه شهيد شوي a-tir-mohamade-shah-abadi-1

مرحوم «حاج عباس يموتي» معروف به «عباس مرشد» يكي از اعضاي فدائيان اسلام :

نواب پاي درس آيت الله شاه آبادي هم مي آمد. حتي رفت و آمد خصوصي در منزلش ايشان داشت. دريكي از همين ديدارها ايشان به آقاي نواب گفت:

«شما جوان متديني هستيد، مواظب خودت باش. آن وقت از خدا بخواه كه شهيد بشوي».

 

2

(اعلامیه_فداییان_اسلام_-_دستنوشته_نواب_صفوی)

 

منابع:

سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی

سایت موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

خبرگزاری فارس

سایت راسخون

ماهنامه گلبرگ

 

نوشتن دیدگاه

دیدگاه‌ها  

# ایدا 1391-08-24 17:58
قشنگ بود الانم باید باشن این ادما اگه باشن هیچوقت به کسی بدی نمیشه
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# جواد 1391-08-12 03:58
ممنون ان شا الله اين شهيد دستمون رو تو قيامت بگيره
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# فاطمه 1391-06-16 01:32
به تازگی با این شهید بزرگوار آشنا شدم اما انگار هزاران ساله که با منه.کاش دولت مردان ما مردونگیرو از این جوونمردا یاد میگرفتن.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# مهدیه 1390-11-04 09:38
سلام من تا کنون با زندگی این شهید آشنا نبودم .ممنون که در مورد زندگی این شهید مطلب گذاشتید.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# عباس 1390-10-28 20:56
خطابه همسر شهيد نواب صفوي يك روز پس از شهادت او

بانو «نيرة‌السادات احتشام رضوي» همسر شهيد نواب صفوي، گفتني‌هاي فراواني از مبارزات همسرش دارد اما شايد شورانگيزترين خاطره وي، مربوط به فرداي تيرباران فدائيان اسلام و دفن شبانه آن‌ها است. آن‌چه مي‌خوانيد روايت اين بانوي مجاهد درباره آن روز تاريخي است:

در تمامي مدتي که آقا در زندان به سر مي‌برد، من شب‌ها تا صبح دعا مي‌کردم که آقا شهيد نشود اما روز بيست و هفتم دي، خانم واحدي و چند نفر ديگر به منزل ما آمدند. اشک چشم‌ها راه کلام را بسته بود، پس از چند لحظه گفتند: «راديو اعلام کرده نواب صفوي و يارانش به شهادت رسيده‌اند. «از شدت غم ابر تاريک و سياهي جلوي چشم‌هايم را گرفت، زانوانم سست شد اما ننشستم و براي گرفتن پيکر همسرم به خانه آقاي بهبهاني رفتم، ايشان به زندان تلفن کردند، اما آن‌ها پاسخ دادند: «اجساد را در قبرستان مسگرآباد دفن کرده‌ايم.» قصد داشتم با گرفتن پيکر نواب، انقلابي به پا کنم اما نشد. بنابراين عصر آن روز به مسگرآباد رفتم، چند هزار نفر آن‌جا ايستاده و 24 کاميون نيروي مسلح نيز اطراف قبرستان را محاصره کرده بودند. با ديدن مزار نواب، بغض گلويم را گرفت، هر جا را نگاه کردم، تاريک بود، دنيا براي من تمام شد. چند لحظه کنار قبر همسرم گريه کردم، ناگهان يکي از افسران جلو آمد و با خشونت گفت: «بلند شو، اين قدر گريه نکن.» ديگر سکوت را جايز ندانستم، بايد انتقام نواب را مي‌گرفتم، نبايد مي‌گذاشتم که با شهادت نواب همه چيز فراموش شود. به همين دليل بي آن‌که ناراحت باشم گفتم:

«آري! خاندان آل محمد را بني اميه همين‌گونه تسليت دادند.‌اي يزيد!‌اي پسر پهلوي! چه خوب ثابت نمودي که از چه قوم و چه سلسله‌اي هستي. تو فرزندان پيامبر(ص) را نيمه شب به جرم دينداري مي‌کشي و تصور مي‌کني که مي‌تواني جابرانه و ظالمانه حکومت نمايي. هيهات! به خدا سوگند، اگر تمام مردان ما را بکشي، ما زن‌ها حاضريم در مقابل گلوله‌هاي ناجوانمردانه شما و دشمنان اسلام بايستيم و بدن‌هاي خود را مشبک کنيم.‌

اي يزيد! چنگال انتقام، حلقوم کثيف تو و يارانت را خواهد گرفت و خواهد فشرد و جان کثيفت را خواهد سترد.‌اي يزيد! [محمد رضا شاه] نديدي پدر جنايتکارت معاويه [رضاشاه] در آن ذلت و بدبختي در«جزيره موريس» به درک واصل شد. عن قريب تو نيز به او ملحق خواهي شد.‌

اي پسر پهلوي! تو تصور مي‌کني اين چراغ‌هاي فروزان اسلام را خاموش کرده‌اي؟ هيهات! به خدا سوگند! که اين چراغ‌ها فروزان‌تر و مشتعل‌تر شده، [همانا] قطرات خون عزيز نواب و يارانش مي‌جوشد و از تو انتقام مي‌گيرد.‌

اي مردم! آيا مي‌دانيد که نواب و يارانش را اين جنايتکاران به چه جرمي به شهادت رساندند؟ [به اين دليل که نواب] مي‌گفت: «اين جا کشور جعفر بن محمد الصادق(ع) است.اين‌جااحکام نوراني اسلام بايد جاري شود. شاه و دربار و درباريان و زن‌هاي فاسدشان شب تا صبح مشغول شراب خوارگي و رقص و پايکوبي و هرزگي هستند و اين گوشه مملکت، مردم فقير و مستمند و درمانده زندگي مي‌کنند، فرزند بيماري از بي‌دارويي و کمبود غذا در آغوش مادرش مي‌ميرد و [سران مملکت] در بي‌خبري به سر مي‌برند. يک قاضي دادگستري که تا نيمه شب شکم نحسش را از مشروبات الکلي پر کرده، فردا چگونه پشت ميز قضاوت مي‌نشيند و قضاوت مي‌کند.»

سران و افسران رژيم، دايره وار اطراف من ايستاده بودند، پس از بيان اين سخنان ناگهان آن‌ها نيز گريه کردند، دوباره فرياد زدم:

«اي صفوف بني اميه! که ايستاده‌ايد و مرا مي‌نگريد و مي‌گرييد، گريه کنيد، که اشک ندامتتان هرگز نخشکد، خود مي‌دانيد به چه جنايت بزرگ و نابخشودني دست زده‌ايد.‌اي تيمور بختيار! «عبيدالله بن زياد»! فرزند پيامبر، شهيد معظم سيد عبدالحسين واحدي را با دست پليد و کثيفت در فرمانداري نظامي به شهادت رساندي و به دروغ در جرايد جور ديگر منعکس مي‌کني.‌اي ابن سعد!‌اي آزموده! انگشتر گرانبها از همسر «رزم آرا» مي‌ستاني و حکم قتل نواب و يارانش را صادر مي‌کني. ولي بدانيد، به خدا قسم! دخترهايم را چنان تربيت مي‌کنم که از شما جنايتکاران انتقام بگيرند. خدايا! اين قربانيان ناقابل را به کرمت بپذير... سلام بر تو‌اي نواب عزيز. سلام بر تو‌اي عاشق خدا. سلام بر تو‌اي کشته شده راه حق. آفرين بر تو و آفرين بر ياران وفادارت، چه خوب در راه حق عشق بازي کردي، و گوي عشق را از همه ربودي. نواب عزيز هميشه مي‌گفتي: «اي کاش در عاشورا بودم و جدّم حسين را ياري مي‌کردم.» چه خوب جدّت حسين را ياري کردي.

سپس در مورد جنايات شاه و درباريان براي مردم سخناني را گفتم، حدود يک ساعت و نيم براي مردم سخنراني کردم. تنها آرزويم در آن لحظه اين بود که آن‌ها ما را به شهادت برسانند، تا من و بچه‌هايم [و طفلي که در رحم داشتم] در کنار قبر نواب به او بپيونديم. قبل از شهادت آقا نيز هميشه از خدا مي‌خواستم من و بچه‌هايم فداي نواب و راهش بشويم. هيچ کس باورش نمي‌شد که من اين‌گونه حقايق را بگويم، مردم با تعجب مي‌گفتند: «عجيب است، اين زن جوان چه قدرت روحي بالايي دارد.» پس از چند لحظه سکوت به کنار قبر واحدي رفتم و گفتم:

«مردم! اين سيد جوان 19 ساله سيد بزرگواري است که هيچ شب نماز شبش ترک نمي‌شد، و العفوهايي که مي‌گفت به آسمان مي‌رسيد و هميشه آرزوي شهادت مي‌کرد.»

ميان قبر هر شهيد دو قبر فاصله بود، به کنار آرامگاه طهماسبي رفتم، مردم هيجان زده به من نگاه مي‌کردند، رو به آن‌ها سخن خود را آغاز کردم:

«ايشان مرتباً به همسرشان مي‌گفتند اگر مرا 70 مرتبه با قيچي تکه تکه کنند و بکشند و باز زنده کنند و به شهادت برسانند، من باز آن شهادت را دوست دارم.»

پس از اين واقعه، مجله خواندني‌ها نوشت: «روح نواب در همسرش حلول کرده و با سخنراني‌هاي آتشينش مردم را آماده يک انقلاب کرده است.»

من روز سوم و هفتم نواب نيز سخنراني کردم، اما پس از مدتي يکي از افسران شهرباني مخفيانه به پدرم گفت: «رژيم قصد دارد مرا به طور اتفاقي زير کاميون‌هاي ارتش محافظ مسگرآباد بکُشد يا اين‌که در مسير قبرستان مرا بدزدند و بعد بکُشند.» در همين موقع يکي از دوستان، نواب را در خواب مي‌بيند که اظهار ناراحتي کرده و مي‌گويد: «به بچه‌هاي من بگو براي مدتي سر خاک من نيايند، اين‌جاخطرناک است.» به همين دليل پدرم به من گفت: «دخترم! اگر تو را با رگبار مسلسل بکشند، اين براي تو افتخار است ولي اگر تو را بدزدند و پوست صورتت را بکنند، آن مرگ ناجور است. خودت را براي مدتي در خانه محبوس کن.»
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# Guest 1390-05-03 19:59
خاطره اي از دوران كودكي نواب صفوي
در كوچه

شهيدسيدمجتبي نواب صفوي اين شيرمرد مخلص و دلاور، نخستين مردي بود كه جنگ مسلحانه را ضدرژيم محمدرضا شاه پهلوي به راه انداخت و با يارانش، چند نفر از مهره هاي درشت آن رژيم را اعدام انقلابي كردند.
سرانجام در سال 1334 شمسي، او را اعدام كردند و در حالي كه صداي «الله اكبر» او بلند بود، به شهادت رسيد.
قبرش در «ابن بابويه» شهرري مي باشد.
¤
از خاطرات او در دوران كودكي اينكه يكي از همكلاسان او در مدرسه حكيم نظامي تهران، مي گويد:
هنگام بازگشت از مدرسه، با يكي از همكلاسي هايمان دعوا كرديم. او سنگي پرتاب كرد و سر مرا شكست.
به منزل رفتم، پدرم كه چهره خون آلود مرا ديد، برآشفت و براي تنبيه كودكي كه مرا زده بود، به دنبال من به راه افتاد. آن كودك وقتي كه پدرم را با قيافه خشمگين ديد، برخود لرزيد و به كناري پناه برد.
ناگهان سيدمجتبي صفوي (همكلاسي ما) به جلو آمد و به پدرم گفت:«ما با هم شوخي مي كرديم. من سنگي پرتاب كردم و سرپسر شما شكست. اكنون براي هرگونه مجازاتي آماده ام.»
من با تعجب بسيار گفتم: «او (سيدمجتبي) نبود بلكه اين يكي مرا زد.»
ولي سيدمجتبي با قيافه اي جدي مي گفت: «من بودم و براي هرگونه مجازاتي، آماده هستم.»
پدرم در مقابل آن صراحت(1) و خضوع(2)، به خانه برگشت.
من از مجتبي پرسيدم: تو كه به من سنگ نزدي. پس چرا اين قدر پافشاري كردي كه من زده ام؟
سيدمجتبي در پاسخ گفت: «درست است كه ضارب(3)، كار بدي كرد و بناحق سر تو را شكست، ولي او را مي شناسم. او يتيم است و پدرش از دنيا رفته است.
من نتوانستم آن حالت خشم پدرت را نسبت به آن يتيم، تحمل كنم. خواستم به اين وسيله تا اندازه اي از درد يتيمي او بكاهم.»
منبع :داستان دوستان
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# ali 1389-11-25 21:32
سلام تشكرازبيان واقعيات فقط دعاكنيدخدايارهب رعزيزوهمه خدمت گزاران به اسلام وقران واهلبيت خاصه رهبرماراسالم زنده وپايدارنگهدار.و فتنه گران معاندين رااگرقابل هدايت نيستندنابودبگرد ان.اللهم عجل لوليك الفرج #به اميدفرج حضرت ونابودي همه توطئه گران#امين يارب العالمين اللهم صل علي محمدوال محمدوعجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعين.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# شب سوار 1389-10-29 07:09
بسیار بسیار جالب، خوندنی و مفید بود... ممنون و خسته نباشید
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# حسین 1389-10-27 19:09
خاطره رهبرانقلاب ازآشنایی باشهیدنواب‌صفوی


به گزارش پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله خامنه ای، این خاطره از رهبر فرزانه انقلاب بدین شرح عنوان شده است:

من شاید پانزده یا شانزده سالم بود كه مرحوم "نواب صفوى" به مشهد آمد. مرحوم نواب صفوى براى من، خیلى جاذبه داشت و به كلى مرا مجذوب خودش كرد. هر كسى هم كه آن وقت در حدود سنین ما بود، مجذوب نواب صفوى مى‌شد؛ از بس این آدم، پرشور و بااخلاص، پر از صدق و صفا و ضمناً شجاع و صریح و گویا بود. من مى‌توانم بگویم كه آن‌جا به طور جدّى به مسائل مبارزاتى و به آنچه كه به آن مبارزه سیاسى مى‌گوییم، علاقه‌مند شدم. البته قبل از آن، چیزهایى مى‌دانستم. زمان نوجوانىِ ما با اوقات «مصدّق» مصادف بود. من یادم است در سال ۱۳۲۹ وقتى كه مصدّق تازه روى كار آمده بود و مرحوم «آیةاللَّه كاشانى» با او همكارى مى‌كردند - مرحوم آیةاللَّه كاشانى نقش زیادى در توجّه مردم به شعارهاى سیاسى دكتر مصدّق داشتند - لذا كسانى را به شهرهاى مختلف مى‌فرستادند كه براى مردم سخنرانى كنند و حرف بزنند. از جمله در مشهد، سخنرانانى مى‌آمدند. من دو نفر از آن سخنرانان و سخنرانیهایشان را كاملاً یادم است. آن‌جا با مسائل مصدّق آشنا شدیم و بعد، مصدّق سقوط كرد.

در سال ۱۳۳۲ كه قضیه ۲۸ مرداد پیشامد كرد، من كاملاً در جریان سقوط مصدّق و حوادث آن روز بودم؛ یعنى من خوب یادم است كه اوباش و اراذل، در مجامع حزبى كه به دولت دكتر مصدّق ارتباط داشتند، ریخته بودند و آن‌جاها را غارت مى‌كردند. این مناظر، كاملاً جلوِ چشمم است!

بنابراین من مقوله‌هاى سیاسى را كاملاً مى‌شناختم و دیده بودم؛ لیكن به مبارزه سیاسى به معناى حقیقى، از زمان آمدن مرحوم نوّاب علاقه‌مند شدم. بعد از آن‌كه مرحوم نوّاب از مشهد رفت، زیاد طول نكشید كه شهید شد. شهادت او هم غوغایى در دلهاى جوانانى كه او را دیده و شناخته بودند، به وجود آورده بود. در حقیقت سوابق كار مبارزاتى ما به این دوران برمى‌گردد؛ یعنى به سالهاى ۱۳۳۳ و ۳۴ به بعد.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# نواب صفوي 1389-10-24 21:38
الفاتحة لروحه الطاهرة
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# kazem az ghom 1389-10-19 09:01
با این همه ظلم و ستمی که به مردم روا میشه

الان ما به چنین شخصیتهایی احتیاج داریم.........
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# ایدا 1391-08-24 17:55
موافقم باهاتون حرفه قشنگی بود
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# محمد 1389-10-15 20:25
دروغ چرا و به چه تعداد ...؟
قباحت و شرم هم حدی داره ...
اونم واسه سیدی که آبروی جد خودش رو برد ...
خدا وکیلی همه مردم رو به سیاق یک میلیونیوم خواننده های مطالب آبگوشتیتون ببو فرض نکنین ...
خداوند آدم اشرف مخلوقات رو همه غرائضش رو گرفت و بجای اون بهش عقل داد ...چرا سعی میکنین شعور آدما رو نادیده بگیرین ؟
شرم نمیکنین...؟فردا ی قیامت و تنگی قبری هم هست برادرمن !!
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# یاور 1389-10-16 07:33
آقای محمد واقعا اگر معتقد به قبر و قیامت بودی این حرفها را درباره این سید عزیز نمی گفتی .

واقعا ...
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# عبدالرحمن 1389-10-18 07:41
اصلاً این مطلب رو خوندی که این حرف رو میزنی؟؟؟
یک دروغش رو بگو.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# ایدا 1391-08-24 17:56
چی دروغه؟
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# سالار 1389-10-15 20:20
سلام دوست عزیز با تقدیر و تشکر از شما که در راستای دین و دیانت گام بر می دارید
بنده با افتخار شما رو در وبلاگم به آدرس www.hashemisalar.blogfa.com
لینک کردم البته با اجازه شما
خدا حفظتان کند .
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# پويا 1389-10-15 10:29
خيلي خوب و غني بود
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# فرزاد 1389-10-14 16:32
جالب بود
خسته نباشید

www.faraj12.ir
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
# محسن 1389-10-14 16:31
سلام از وبلاگ گل نرگس مزاحمتون میشم ی سر هم به ما بزنید ضرر نمیکنید.من شمارو تو وبم لینک کردم.
www.golenarges-ma.mihanblog.com
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
0
0
0
s2sdefault

تصاویری از گالری

گالری تصاویر

آخرین مطالب سایت

پر بازدید ترين مطالب